بهار آمده است...
تو در کجای آن همه برف خوابیده بودی که هیرمند
پر شده است از بوی روسری ات؟
تو را کدام گرگ افسانه ها دریده است؟پشت کدام
کوه برف مانده ای که حتی بهار هم تو را به تخت سفر نیاورده است؟
در کدام مله؟در پشت کدام کوه؟سنگ خام چشمانت
برای چه کسی صیقل می خورد؟
بیا!برگرد!تو هنوز همان معشوقه ی زیبای منی که
در قلب آدم برفی ها می تپی.
همان نسیم خنک ارزگانی من که شب ها از لای دکمه های باز
پیراهنم دستانش نزدیک می آمد...
برف می بارد...کاغذها،آدم ها و آخرین پناه گرم
دخترک کبریت فروش،دستهایم دود می کند.
برف می بارد...موهایم به بلوغ نزدیک می شود،اما
تو در زیر روسری سپید،پای کودکانه ات را هجا می کنی...
برف می بارد...دانه دانه،از آسمان،از بلندی برج
های پایتخت.
سپید،سپید،سپیدتر
دفتر
خاطراتمان ورق می خورد.حالا در قطب جنوبی یا شمال؟یا زبانم لال
دور از چشم من،خدا تو را در آغوش....
سپید،سپید،سپیدتر،
خیابان خالی،من،تنها دخترم غزل،
به انتظار بلوغ نسیم در خانه نشسته است.
و تو زبانت را برای آخرین بار غسل می دهی...باز
هم روزه ی سکوت...باز هم برف...
تو تنها بعد از سکوت برف بالغ می شوی...
ما به دو شکل مختلف از باران زاده شدیم.
تو به بال های سفیدت که ساده ی ساده ی ساده...
من
و چشم هایم هردومان دو رنگ از رنگ های رنگین کمان بودیم:
سفید،سیاه،سیاه،سفید،قرمز،آبی،بنفش،زرد،...
چقدر خوشحال شدی!یادت هست؟!
تو شبیه کوچه،طعم کوچکی از باران را چشیدی.
من و اندام بزرگم شبیه دشت بودیم که بعد از
باران بارور می شود.
تو ساده و نم نم،من ولی عاشق خشونت ابرهایم که
تو را...
های ابر سیاه آسمان هشتم!جای عشق بازی نیست!
بعد به زمین تبعیدمان کردند و تا به ابد رنگین
کمان دو رنگ گمشده دارد....
سلام مرد جنگ،
سلام مرد جنگی،
از جنگ بگو،چه خبر؟آیا باران را کسی مرمی می زند
هنوز؟
تار گودی پران را کسی مرمی می زند هنوز؟
دختر دیار برنه،زن خوبی برای قومندان شده است یا
نه؟
یا نه هنوز به یاد معشوقه ی مقتوله ی خود گریه
می کند؟
مرد جنگ،مرد تفنگ،آقای ریش های بلند به دست،
که دست هایت پر شده است از انگشتریان زن حامله
ای در شهر...
بگو این شب ها خوابت می برد یا نه ؟هنوز در حلق
رودی می ریزی تمام مرمی ات را؟
نه!خواب های من دروغ نمی گویند!
تو حتی کوچک ها را از خودت بیزار کرده ای
که می گریزند از تو با هر گلنگدن...
----------------------------------------------------
محمود تاجیک