خیابان ظهر خلوت بود و او پر موج و طوفانی قدم میزد خودش را غرق در افکار طولانی
ز روی راه سیبی گنده را با پا به جوی انداخت چه بیهوده است این دنیای مدفون در فراوانی
پکی دیگر به سیگارش زد و چشمان خود را بست جهان تلخ است تلخ تلخ،پر آشوب و ظلمانی
جلوتر یک پل عابراز آن یک پله بالا، بعد نگاهی سوی بالا با دو چشم رو به ویرانی
چه آرام و چه سرد است آسمان,این مرگ دور از دست فقط یک لکه ابرآن گوشه مشغول پریشانی
اگرآن ابر راهم باد میشد با خودش...خندید چه میگویی تو که حتی غم خود را نمیدانی؟
بر روی پل رسید و اندکی رفت وتوقف کرد نگاهی
کرد از آن بالا به اشباح خیابانی
دو دستش را گرفت از نرده و غرق خیابان شد ز اشکال
مزخرف خسته چشمش پر زحیرانی
به سیگار آخرین پک را زد و آن را به زیر انداخت سپس
دستی کشید آرام بر موها و پیشانی
به زیر لب سرودی خواند و با همصدا خواندند میان سینه اش صدها هزاران روح زندانی
به روی نرده خم شد بعد چشمان خودش را بست کسی از پشت سر او را صدا زد آی افغانی!