به مناسبت غارت اموال مردم توسط کوچی ها
درد مردم برده از من چشم و گوش و عقل و هوش
زین سبب دیوانه گشتم، می کشم هر جا خروش
خرده گیری بر من بیچاره ی مسکین مکن
شکوه نتوان کرد، زان مردی که او را نیست هوش
من نرفتم نزد استادی که دانم فن
شعر دیگ خودجوشم که درد و غم مرا آورده جوش
عقده ها دارم یه دل از جور این چرخ کبود
می زنم فریادها تا حنجرم گردد خموش
گر روم اندر بهشت ناز، نزد حوریان
ناله های مردمم آن جا مرا آید به گوش
وای از این دلال ها کردند ملک ما خراب
پس به وهابی فروختند تا گرفتیم از تو روس
کابل زیبای ما شد از نفاق شان خراب
مسکن آبای ما افتاد در چنگ وحوش
مرغ پر بشکسته ام افتاده دور از آشیان
لانه زیبای ما شد جایگاه مار و موش
مردم آزاده ی ما رفت در کنج قفس
زیر پای و پنجه ی قصاب های دین فروش
بهسودی فریادها داری ولی کس نشنود
سرد آهن را چرا بیهوده می کوبی چکش
شعری ازبهسودی نوربخش