من در دستان کارگری چیزی دیدم که درکتاب هیچ دانشمندی نخواهی دید....
روزی در یکی از میدان های کارگری بودم پیرمردی را دیدم که دیگر رمقی برای کارنداشت در سایه ای نشست تاشاید کسی سراغش بیاید ....
چنددقیقه نشست کسی او را سرکار نمیبرد چون واقعا ظاهرش آنقدر پیروناتوان نشان میداد که دل هر کسی از دیدنش درمیدان کارگری به درد می آمد
مردی که اورا نمی شناختم او را صدا کرد : بابه زوار کجا هستی ؟؟ هیچ سرکار موری یانه؟
پیرمرد باصدای لرزان گفت : چی بوگوم دیگه خدا ر شکر ...
مرد سوال کننده که خود کارگری بود وتازه کاری را تمام کرده بود ولی چقدر مزد گرفته بود نمیدانم دست در جیب خود کرد وگفت :
بیا بابه کربلایی ای پول بیگیر غصه نخور خدا بزرگه...
مرد کارگر مزد کارگری خودش را به پیرمرد داد من که از نزدیک این کار او را دیدم خدا شاهدست یک لحظه نزدیک بود گریه کنم !!
بدون اینکه دوستان متوجه شوند کشیدم کنار ...
دلهایی دارند دریایی خدا میداند ولی ما متاسفانه فقط چین های صورتشان را می بینیم
ترک های دستشان
کیسه های برنج که لباس کارشان و دیگ غذایشان را درآن می گذارند ...