قصه ی سنگ و خشت
شعری ماندگار از محمد کاظم کاظمی
تقدیم به نوجوانان کارگر وطن
دیدمت صبحدم در آخر صف، کوله سرنوشت در دستت
کوله باری که بود از آن پدر،و پدر رفت و هشت،در دستت
گرچه با آسمان در افتادی تا که طرحی دگر در اندازی
باز این فالگیر آبله رو،طالعت را نوشت در دستت
بس که با سنگ و گچ عجین گشته،تکه چوبی در آستین گشته
بس که با خاک و گِل به سر برده،می توان سبزه کشت در دستت
شب می افتد و می رسی از راه ، با غروری نگفتنی در چشم
یک سبد نان تازه در بغلت و کلید بهشت در دستت
کاش می شد ببینمت روزی پشت میزی که از پدر نرسید
و کتابی که کس نگفته در آن قصه ی سنگ و خشت، در دستت
بازی ات را کسی به هم نزند، دفترت را کسی قلم نزند
و تو با اختیلر خط بکشی،خط یک سرنوشت در دستت