دانشجویان افغانستانی دانشگاه قم

قصه ی سنگ و خشت

شعری ماندگار از محمد کاظم کاظمی

تقدیم به نوجوانان کارگر وطن

 

دیدمت صبحدم در آخر صف، کوله سرنوشت در دستت

کوله باری که بود از آن پدر،و پدر رفت و هشت،در دستت

گرچه با آسمان در افتادی تا که طرحی دگر در اندازی

باز این فالگیر آبله رو،طالعت را نوشت در دستت

بس که با سنگ و گچ عجین گشته،تکه چوبی در آستین گشته

بس که با خاک و گِل به سر برده،می توان سبزه کشت در دستت

شب می افتد و می رسی از راه ، با غروری نگفتنی در چشم

یک سبد نان تازه در بغلت و کلید بهشت در دستت

کاش می شد ببینمت روزی پشت میزی که از پدر نرسید

و کتابی که کس نگفته در آن قصه ی سنگ و خشت، در دستت

بازی ات را کسی به هم نزند، دفترت را کسی قلم نزند

و تو با اختیلر خط بکشی،خط یک سرنوشت در دستت



نویسنده : *محمد محسن شريفي
تاریخ : چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۲