|
قصه نراند ز بتان چمن |
پا ننهد جز بره خویشتن |
|
مرغک دلداده بعجب و غرور |
کرد یکی لحظه تماشای مور |
|
خنده کنان گفت که ای بیخبر |
مور ندیدم چو تو کوته نظر |
|
روز نشاط است، گه کار نیست |
وقت غم و توشهٔ انبار نیست |
|
همرهی طالع فیروزبین |
دولت جان پرور نوروز بین |
|
هان مکش این زحمت و مشکن کمر |
هین بنشین، میشنو و مینگر |
|
نغمهٔ مرغان سحرخیز را |
معجزهٔ ابر گهرریز را |
|
مور بدو گفت بدینسان جواب |
غافلی، ای عاشق بیصبر و تاب |
|
نغمهٔ مرغ سحری هفتهایست |
قهقهٔ کبک دری هفتهایست |
|
روز تو یکروز بپایان رسد |
نوبت سرمای زمستان رسد |
|
همچو من ای دوست، سرائی بساز |
جایگه توش و نوائی بساز |
|
بر نشد از روزن کس، دود ما |
نیست جز از مایهٔ ما، سود ما |
|
ساختهام بام و در و خانهای |
تا نروم بر در بیگانهای |
|
تو بسخن تکیهکنی، من بکار |
ما هنر اندوختهایم و تو عار |
|
کارگر خاکم و مزدور باد |
مزد مرا هر چه فلک داد، داد |
|
لانه بسی تنگ و دلم تنگ نیست |
بس هنرم هست، ولی ننگ نیست |
|
کار خود، ای دوست نکو میکنم |
پارگی وقت رفو میکنم |
|
شبچره داریم شب و روز چاشت |
روزی ما کرد سپهر آنچه داشت |
|
سر ننهادیم ببالین کس |
بالش ما همت ما بود و بس |
|
رنجه کن امروز چو ما پای خویش |
گرد کن آذوقهٔ فردای خویش |
|
خیز و بیندای به گل، بام را |
بنگر از آغاز، سرانجام را |
|
لانه دلافروزتر است از چمن |
کار، گرانسنگتر است از سخن |
|
گر نروی راست در این راه راست |
چرخ بلند از تو کند بازخواست |
|
گر نشوی پخته در این کارها |
دهر بدوش تو نهد بارها |
|
گل دو سه روزیست ترا میهمان |
میبردش فتنهٔ باد خزان |
|
گفت ز سرما و زمستان مگو |
مسلهٔ توبه به مستان مگو |
|
نو گل ما را ز خزان باک نیست |
باد چرا میبردش خاک نیست |
|
ما ز گل اندود نکردیم بام |
دامن گل بستر ما شد مدام |
|
عاشق دلسوخته آگه نشد |
آگه ازین فرصت کوته نشد |
|
شب همه شب بر سر آنشاخه خفت |
هر سحرش چشم بدت دور گفت |
|
کاش بدانگونه که امید داشت |
باغ و چمن رونق جاوید داشت |
|
چونکه مهی چند بدینسان گذشت |
گشت خریف و گه جولان گذشت |
|
چهر چمن زرد شد از تند باد |
برگ ز گل، غنچه ز گلشن فتاد |
|
دولت گلزار بیکجا برفت |
وان گل صد برگ بیغما برفت |
|
در رخ دلدار جمالی نماند |
شام خوشی، روز وصالی نماند |
|
طرح چمن طیب و صفائی نداشت |
گلبن پژمرده بهائی نداشت |
|
دزد خزان آمد و کالا ربود |
راحت از آن عاشق شیدا ربود |
|
دید که هنگام زمستان شده |
موسم هشیاری مستان شده |
|
خرمنش از برق هوی سوخته |
دانه و آذوقه نیندوخته |
|
اندهش از دیده و دل نور برد |
دست طلب نزد همان مور برد |
|
گفت چنین خانه و مهمان کجا |
مور کجا، مرغ سلیمان کجا |
|
گفت یکی روز مرا دیدهای |
نیک بیندیش کجا دیدهای |
|
گفت حدیث تو بگوش آشناست |
منعم دوشینه چرا بی نواست |
|
در صف گلشن نه چنان دیدمت |
رقص کنان، نغمه زنان دیدمت |
|
لقمهٔ بی دود و دمی داشتی |
صحبت زیبا صنمی داشتی |
|
بر لب هر جوی، صلا میزدی |
طعنه بخاموشی ما میزدی |
|
بسترت آنروز گل آمود بود |
خاطرت آسوده و خشنود بود |
|
ریخته بال و پر زرین تو |
چونی و چونست نگارین تو |
|
گفت نگارین مرا باد برد |
میشنوی؟ آن گل نوزاد مرد |
|
مرحمتی میکن و جائیم ده |
گرسنهام، برگ و نوائیم ده |
|
گفت که در خانه مرا سور نیست |
ریزه خور مور بجز مور نیست |
|
رو که در خانهٔ خود بستهایم |
نیست گه کار، بسی خستهایم |
|
دانه و قوتی که در انبان ماست |
توشهٔ سرمای زمستان ماست |
|
رو بنشین تا که بهار آیدت |
شاهد دولت بکنار آیدت |
|
چرخ بکار تو قراری دهد |
شاخ گلی روید و باری دهد |
|
ما نگرفتیم ز بیگانه وام |
پخته ندادیم بسودای خام |
|
مورچه گر وام دهد، خود گداست |
چون تو در ایام شتا، ناشتاست |