روزی دهقانی که کشت گندم داشت برای دیدن مزرعه از خانه بدر شد و سر کشت رسید دید به به !کم کم باید آماده درو شوه چون خوشه های گندم تقریبا زرد شده بود و موقع درو نزدیگ، خوشه ها پور بود و نعمت فراوان ،دهقان خوش بود و از بین میسه های گندم قدم قدم سیل کده تیر موشود که صدای چند خوشه گندم که آستا آستا باهم گب میزدند دگوش شی رسید نیزدیک رفت که بینگره گندوما چی موگه !؟
پال گوش ایسته شد دید یکی از خوشه ها ازو دیگه خو موپورسه که خبر دری موره عاقبت کی(چه کسی) موخوره؟ یکی از خوشه ها که کمی دورتر بود دجواب شی گفت مره یک نفر از مشرق موخوره،توره هم یک نفراز مغرب موخوره !!؟
دهقان قدخود گفت:عجب زحمت کشت وکاره مه بیکشوم ای خوشه ها ر یک ازمغرب پیدا شده یک ازمشرق پیدا شده بوخوره؟آلی ایناره درو کده بورده خانه بیریو کده موخوروم،خلاصه دهقان خوشه ها ر چیند وخانه بورد .
خانه که رسید د خاتون خو گفت : ای خوشه ها ر یک جای خوب نگاه کو ،هر وقت دکار شد خود مه خبر میدوم هوش کو گوم نشه یا دکدام جای نمانی که موش بوخوره!
خاتون شی هم قدخود گفت خوبه حیف است ای خوشه های زرد و زیبا خوراک موش صحرا شوه خوشه ها ره د یک چوق بسته کد و دپشت پل اوزو کد که از شر موش و مور د امان باشه.
خوشه ها د اونجی ماند تا تاییستو تیر شد،برگریزان هم گذشت و کم کم صدای چله کلان از دور دگوش میرسید ....