اندر فلاکت جوانان وطن حقیر سراپاتقصیر را مجبور کردید که قلم از نو تراشیده مرکبی تازه کنم و اینطور قلم آرایی کنم:در یکی از کوههای بامیان این مطلب روی صخره ای بالای کوه حکاکی شده : سالی که گندم سیری 100روپیه بود نر شومو 2زنه خرج میدادوم . حالا بچه هزاره از نداری دم میزند و جیب خالی و آدرس ایمیل و هزار ناله ی بی خریدار نه میخواهید مثل مردها مردانه وار همت کنید که هر کدام تان در دیار خود سری دارید و سامانی !!
نه میتوانید خاموش بمانید و لام در کامهایتان نگه دارید . یابرو همچون زنان رنگی و بویی پیش گیر یا چو مردان گوی در میدان فکن . آه و ناله تان فلک ها را در بلاگ ها شکافته مگر این جا درد دل خانه است ؟جانان برادر بروید سالن مطالعه ها را تسخیر کنید و توشه ها از علم بردارید که حقیر المذنب هر کچل و پچقی را که تصور می کردم پیمان با تجرد بسته شیرینی طوی شان را خوردیم آوازه قرضداری شان را شنیدیم و اندک مدتی نگذشت که صاحب خانه های میلیونی و اولاد های شیرین کلام شده و صدالبته ردپای دمپایی هایی در پس مخچه سرشان دیده هر ذی العقولی را دائم میرباید درس بخوانید شما را دانشگاه فرستاده اند که درس بخوانید نه .... به قول قدیمی های وطن : هرکه مکتب رفت آدم می شود نور چشم خلق و عالم می شود.
وقتی به آن مرحله رسیدید چند لیوان شیشه ای را قصدا در مطبخ خانه بشکنید و العاقل بالاشاره !!ولدین کرامتان خواهد دانست که قصد اختیار زوج کرده اید والسلام درس درس درس.....س