نقل شده که یک پادشاه بسیار زورآور و دنیادار که لشکر وعسکر زیاد هم داشت پسان پیری د ای فکر بود که: خدایا مه کی پیر شدم اولاد مه هم یک دختر . ای تاج وتخت ومملکت باد از مه کجا شوه؟ ای دختر مه ای سیاسر مظلوم نه بیرار دره نه ماما نه کاکا؟ ای کجا شوه؟ قسمت بد یک باچه هم ندروم امی ملک پک وزیروسفیر موخوره موره...
پادشاه د امی خیال پلو بود که دختر یکدانه شی از راه رسید . پادشاه قد خود گفت از دختر خو پرسان کنوم که چقدر مره دوست دری؟ دختر پادشاه بسیار یک سیایر هوشیار و با جراکت بود .پادشاه گفت بچه مه مره چند دوست دری؟ دختر پادشاه یک لحظه چک زد گفت:آتی اگه دیق نموشی از گب مه قدری نمک دوست دروم .پادشاه گفت:ای خدا توره نالد کنه یک عمر زحمت کشیدوم توره کلان کدوم خون دل خوردوم نه آبه داشتی نه دایه .آبه تو بنده خدا شد رفت مه مندوم و یک دنیا غصه و یک دختر بی آیه.!
تو هم پس پیری مه مره امینتر جواب ددی؟زحمت یک عمر مره د یک پو نمک ددی رفت؟ پادشاه ازی گب دختر خو قار کد. دختر هر چی تلاش کد منظور خوره د آته خو بوگه پادشاه گوش نکد و سر قار شد وگفت....
ای اوسانه بسیار جالب وطولانیه اگه خوش شومو امد بگید مه ادامه شیره نقل کنوم.
هم اندک تفریحی است برای کسانی که زیاد مطالعه می کنند هم کمکی است برای خواندن مطالبی که به لهجه هزارگی نوشته می شود همچنین این افسانه نکات اخلاقی دارد که با شوخی وخنده تاثیر خود را بر ذهن خواننده می گذارد...