دانشجویان افغانستانی دانشگاه قم

سفر به گذشته های نزدیک(5)+عکس

مقصد بعدی، ترمینال : پیوستن به دیگران

هوا گرگ ومیش بود، یادم نمی آید ولی فکر کنم سرد نبود، گرد ایستاده بودند وحرف می زدند هر کس نمی دانست، فکر می کرد سر ماندن یا نماندن آمریکا در افغانستان بحث می کنند نمی فهمم این مردها چه اصراری دارند هر کاری را که می کنند بزرگ جلوه دهند حتی اگر آن کار یک تاکسی گرفتن ناقابل باشد. اما به هر حال برای ما تفاوتی نمی کرد عموی دوستم همراهمان بود خدا حفظش کند بودنش کمک بزرگی بود، تاکسی گرفت و ما راهی شدیم بقیه را دیگر تا کنسولی ندیدیم.

دو ساعت در راه بودیم گاه بیدار، گاه خواب گاهی هم چشم هایمان را به راه می دوختیم دو ساعت قشنگی نبود از آن دو ساعت ها بود که آدم را به هیچ یاد نمی اندازد تمام شد و ما رسیدیم به...یکی می گفت کمپ یکی دیگر سازمان ملل من می گویم همان جا که پول می دادند دست به یکی کردیم گفتیم کابل می رویم آخر بیشتر پول میدادند نمی دانم  خدا از ما بگذرد ما که نتوانستیم از آن یک کم بیشتر بگذریم. کلاس ماین شناسی هم رفتیم  مربی اش همه را حفظ بود تند تند گفت و رفت. من که هیچ یادم نیست، من آن قدرها هم شانس ندارم که روی ماین بمیرم آخر هم همین مثلا خوب ها گورم را می کنند.

بگذریم، پول را گرفتیم و رفتیم وسط برزخ نمی دانم این سو بهشت بود یا آن سو ولی مرز آن قدرها که شنیده بودم ترسناک نبود فقط نگاه تا سربلند می کردی نگاه ها روی سرت آوار می شد سوار یک سراچه شدیم راننده اش هرچند پول خون پدرش را از ما گرفت ولی آدم جالبی بود. یک اکتیو به تمام معنا عرق از سرورویش جاری اما زبانش آرام نداشت، فقط صدایش را می شنیدم یادم نمی آید چه می گفت که ایستاد.

چه شده؟ یکی گفت سر راه ایتالیایی ها مین یا به قول خودمان ماین  گذاشتند یک ربعی معطل شدیم خنثی کردند. دوباره به راه افتادیم .آبادی ها کم کم ظاهر می شدند نگاه که می کردی فقر را می دیدی که حکمرانی می کرد. رگ های غرورم تنگ شده بود و انگار خون به قلب باورم نمی رسید شاید اگر پدرانم به این خاک وفا می کردند روزش این نبود شاید پاره های تنش مرهم داشت حالا من بودم و انگشت های اتهام به سویم دراز بود آرزو می کردم می توانستم فریاد بزنم که به خدا روزم از شما بِه نیست به خدا کمر رویاهایم را شکسته اند. امیدم را اینجا می جویم کمکم کنید. اما فقط آرزو می کردم.

دروازۀ ملک پیاده شدیم. عصر بود، من و دوستم رفتیم خانۀ خاله ام، چند سالی بود ندیده بودمش هنوز همان طوری می خندید، همان طوری ذوق می کرد، همان طوری هم دوستش داشتم. احساس می کردم غم هایش کمترشده همان کاری که خاک با آدم می کند می تواند غمت را زیاد کند یا از بارش بکاهد. آری خاک... تا غریبی نکشیده باشی نمی فهمی چه می گویم.

فردای آن روز : کنسولی

جلوی گیشۀ1 جایی که فرم پر می کردند

کدوم دانشگاه؟

قم

قمی ای؟

آره قم زندگی می کنم.

آبگوشت قنوید خوردی؟

نه چطور مگه؟

بخور خاصیت داره!(خندید) برو آزمایشگاه بعدشم بانک.

راست می گفت. 19 سالی می شود قم هستم. حتی نمی دانم قنوید چه شکلی است! احتمالا خوشم نیاید، ولی باید تجربه اش کنم.

رفتیم آزمایشگاه. بعد هم بانک. همان طوری گذشت که برای بقیه گذشت. کارم یک روزه تمام شد. بقیه اش من بودم و قدم گذاشتن روی خاک بی منت وطنم. دوستش داشتم حتی با دردهایش. گاهی گدایی معلول یا کودکی که معلوم است ماه ها روی آب را ندیده و یا مدت هاست غذای درست و حسابی نخورده، روی صورت امیدهایم خراش می انداخت گاهی هم یک لبخند، یک حرف خوب مرمتش می کرد. به دانشجویان احترام می گذاشتند. فرقش این بود که در ایران به دانشجو به چشم مفت خور نگاه می کنند، آنجا آینده ساز. خدا یاریمان کند. امیدوارم لیاقتش را داشته باشیم.

مزار خواجه عبدالله رفتیم. فکر می کردم شاعر است. آنجا بزرگ زاده ای بود بزرگ. یافتم که «تعز من تشاوتزل من تشا» جای قشنگی بود. ولی باز هم دست تعصب، نگاه و افراط دور پاهایم گره خورده بود و رفتنم را سخت می کرد. هزاره باشی، دختر باشی، از ایران هم بیایی!!! بعد هم بیایی هرات برای خودت بگردی. جرم از این بزرگتر؟ این را بیشتر از همه همان جا حس کردم. این شد که زود برگشتیم.

ارگ هم رفتیم راهمان ندادند.

تکیه رفتیم، گوجه خیار خوردیم. همه جا با رکشا. حمل ونقل در حد المپیک! دروغ نگویم دلم برای همین آسفالت های پر از سرعت گیر قم تنگ شده بود. آنجا که آسفالت عجیب نعمتی بود و خیابان نظم نمی دانست  چیست! ولی خوب همین رکشاها وهمان سراچه هایی که همه اش هندی می گذاشتند وهی نگاهت می کردند که وای چه حالی به طرف دادیم که از فلان خوانندۀ هندی برایش چه گذاشته ایم، هم دوست داشتنی بود.

فامیل ها هم تحویلمان گرفتند، بیچاره خاله ام، به خاطرم از کار و زندگی افتاد. دو روز آخر می رفتیم بازار. تا حالا این جوری بازار نرفته بودم. هی می پرسیدی هی هم به تومن تبدیل می کردی هی هم دختر خاله دختر خاله راه می انداختند. آخر مرد حسابی حیف ایران نیست و گرنه دختر خاله ای نشانت می دادم که... بگذریم همان هایش هم جالب بود.

چهار شبی می شد که هرات بودم. جمعه شب تلفن ها شروع شد، بریم؟ نریم؟ کی؟ باکی؟ کجا؟

قرار شد شنبه صبح راه بیوفتیم.

صبح شنبه، توی سراچه چپاندنمان بردند مرز. در راه داوود گوش می کردیم(یامولا علی مردا را نشرمان/رخ از جانب مردا برمگردان) و به آخرین دقایق حضورمان در وطن می نگریستیم.

دوباره مرز، این بار پوستمان کلفت شده بود و دیگر خیالمان نبود که مرزی هست و مایی هستیم و خطری!


                            ......     ادامه عکسا بزودی آپلود میشه       .........



نویسنده : بانگ هندوکش
تاریخ : دوشنبه ۵ تیر ۱۳۹۱